خانه وبلاگ
تماس با نویسنده
نویسنده وبلاگ
احسان
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
غریب قریب
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

چند وقت پیش تو میسر برگشت از دانشگاه با یکی از دانشجوهای رشته انسان شناسی هم کلام شدم و اطلاعات زیادی در مورد ایران داشت ، بحث به انتخابات ایران رسید گفت چه کسایی کاندیدا هستند:
(داشتم با خودم فکر میکردم که چی بگم آخه ) گفتم : رئیس جمهور فعلی، رئیس جمهور سابق و رییس جمهور اسبق
خندید و گفت انگار تو ایران آدم جدیدی نیست و بعد برام توضیح داد که اینجا رییس جمهورا بعد از دو دوره دیگه تا آخر عمر نمیتونن رییس جمهور شن بعد هم با یه نیش خندی گفت البته خانومشون میتونه ( هیلاری کلینتون )
پی نوشت :
مدتهاست می خوام بنویسم فرصت نمیشه حرف برای گفتن زیاد هست اینجا بودن تجربه جالبه ..
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٢/٧ - احسان
این وبلاگ پیشت بنا بر نیاز کاربرد خاصی داشت کاربردی تو مایه های حیاط خلوت یا معادلا فریاد زدن سر کوه بلند یا.. تصمیم گرفته ام اینجا را کمی تغییر دهم
البته اگر وقت بشه.
شاید که اینده از آن ما..
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱٢/۱ - احسان

روز از نو روزی از نو...
پی نوشت :
رفتیم سینما، حضرت گلشیفته را هم دیدیم سیار مسرور شدیم که ساخت "فیلم فارسی" به هالیوود هم سایه افکنده است ...

پی نوشت :
وفاداری و حق گویی نه کار هر کسی باشد.....ولی ما همین دیروز احوال شما رو از برادر رضا جویا شدیم ....وبلاگ چیز خوبیست مسنجر هم بد نیست...

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم
پی نوشت :
- تا نگردی آشنا زین پرده رازی نشنوی!
- دیار غریبیست اینجا...

زبان خامه ندارد سر بیان فراق.....
*****
گفتم :"دارم میرم"
گفت :"ببیمنت"
گفتم :"کجایی "
گفت :"بیا ایستگاه شهید بهشتی"
نامه...خوابگاه... دانشگاه... هیئت... مشهد... ازدواج... قم... کلاردشت
و ..
.
"انما المومنون الاخوه"
*****
گفتم:" دارم میروم حلال کنین"
گفت :"مواظب خودت باش!"
این علامت تعجب خیلی چیزا رو ته دلم قلقلک داد .....
*****
گفتم : "دارم میرم حلال کنین "
گفتند :" هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.....ولی برگرد!"
گفتم :"هر چه دارم از شما دارم"
گفتند:"ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم ...."
*****
پیام فرستادم :"دارم میرم حلال کنید "
جواب ها یکی یکی می آمد
موفقیت...سلامت....بی تربیت ...دوستی...ای میل...وبلاگ...درس...خوابگاه
.
وهر جواب و هر اسم حجمی از خاطرات را زنده می کرد..
.
*****
دیدمش خرم و خندان قدح باده بدست ....
شادمان با خود گفتم :
"آن روز که هفت ساله بودی چون گل به چمن حواله بودی
اکنون که به چارده رسیدی چون سرو بر اوج قد کشیدی "
و رفتم در سکوت ولبخند و خستگی از گرمای هوا
+++++++++++++++++++++++
درست وسط مراسم عروسی زنگ زد تبریک گفت
سه روز قبل پرواز تو دانشگاه با همون موتور همیشگی دیدمش، برا هم دست تکون دادیم
پیام فرستادم :"دارم میرم "
گفت :"انشالا که هر جا هستی موفق باشی ..."
.
.هنوزم نمی دونم چرا اینقدر اهوازی ها رو دوست دارم
*****
گفتم: "دارم میرم بلاد کفر "
با همون شیرینی همیشگی مادر بزرگانه گفت :
"رفتی اونجا زیاد کافری نکن!!!!"
*****
گفتم: "دارم میرم ولی زود برمیگردم"
مادر بزرگانه گریه کرد....
باز هم گریه کرد
گفتم:" زود بر میگردم"
به زور خندید..
گفتم:" دعا کنین"
گفت :
"ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز
کز سر صدق میکند شب همه شب دعای تو"
*****
به رسم استادی و شاگردی خواستم حضوری خداحافظی کنم تهران نبود
زنگ زدم
گفتم :"دارم میرم"
گفت: "موفق باشی..."
گفتم :"خیلی چیزا ازت یاد گرفتم"
گفت :"ما نیز هم....."
با خودم زمزمه کردم :
" ومن یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب.."
*****
گفتم :"دارم میرم"
گفت :"ببیمنت"
گفتم :"فردا ٩ صبح پرواز دارم "
گفت :"الان کجایی..."
ساعت ١٢ شب اومد
...
بعد از خداحافظی پیام فرستاد:
"می روم وز پس حسرت به قفا می نگرم... افسوس که نمی فهمی...."
با خود گفتم :
"شمعیم و خوانده ایم خط سر نوشت
خویش ما را برای سوز و گداز افریده اند "
*****
گفتم :"دارم میرم"
گفت :"ببیمنت"
گفتم :"فردا ٩ صبح پرواز دارم "
گفت :"الان کجایی..."
ساعت ٢ شب اومد با یه منطق الطیر و...
گفت:"به یاد تمام ایام سخت وشیرینی که در دانشگاه داشتیم وتمام خاطرات و شیطنت های مشترک"
گفتم:
"همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به نوای آشنایی بنوازد آشنا را"
*****
در فرودگاه که در آغوش شون گرفتم یادم آمد که همیشه با خودافتخار میکردم :
"چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان ...."
اما بعد از این..
"مددی گر به چراغی نکن آتش طور
چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم؟!"
.
وقتی برگشتم برای آخرین نگاه ..
.
"بلبلی خون دلی خورد و پسر حاصل کرد..."
*****
روز تولد برام یه پاتریک شاهرودی خریده بود
قرارشد هر جا میرم با خودم ببرمش
.
گذاشتمش رو اوپن آشپزخونه الان داره نگاهم میکنه با یه بینی بزرگ سیاه و گوشای آویزون
.
دستم به خودش که نمی رسه
علی الحساب لپای پاترک رو میکشم ..
*****
اون روزی که آتیشا بال گرفته بود
رفته بود برای حل مشکل من نماز خونده بود بعد دعای توسل
.
"همت صادق و انفاس سحر خیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند"
*****
لحظه آخر نزدیک بود عنان اختیار از کف بدم
اما وقتی چشمم به قیافه جدیش افتاد
.
"ما برای فتح سوی پایتخت قرن می آییم
تا هیچستان نه توی فراخ این غبار آلود بی غم را.........بشکافیم"
.
"بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم؟
زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم؟"
*****
In the other words: “miss you allllllllllllllllllllll”
پی نوشت:
- این شماره جدید من در بلاد کفره : 0018584051028
- این هم یه سفر نامه مختصر

کلا وقتی تلفن زنگ میزنه منتظره یه خبر بد یا یه درخواست انجام کارهستیم اما هیچی بهتر از این نیست که صبح با صدای ویبره از خواب پاشی اونم تو غربت و فکر کنی که حتما یه جا یه مشکلی پیش اومه و بعد یه خبر خوب بشنوی..
پی نوشت :
فضل خدای را که تواند شمار کرد
یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٦/۱٤ - احسان

وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجًا
لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً
إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٥/۱ - احسان

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بر بندید محملها
پی نوشت :
گفت :"مهمترین دقیقه بازی الان نوده..."

مرد باید که در کشاکش دهر........... سنگ زیرین آسیا باشد
پی نوشت :
گر مرد رهی میان خون باید رفت
از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به ره و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت

راستی دفتر سعدی به گلستان ماند
طیباتش به گل وسبزه و ریحان ماند
اوست پیغمبر و این نامه به قران ماند
پی نوشت :
ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است وصیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قصب الجیب حدیثش (قلمی که با آن حدیثش را می نوشت) که همچون شکر می خورند و رقعه منشآتش که چون کاغذ زر می برند....
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٢/٢ - احسان
ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمدهایم
با چنین گنج که شد خازن او روح امین
به گدایی به در خانه شاه آمدهایم

مامانم آش رشته می خواست بده......مامانم از کشک بازاری خوشش نمی آد....... قد هفتاد نفر کشک سابیدم....
مامانم با آش رشته سالاد الویه هم می خواست بده .....مامانم ازسیب زمینی که با دستگاه رنده بشه خوشش نمی آد....... هشتاد و سه تا سیب زمینی رنده کردم.....
درخت غنچه برآوردوبلبلان مستند
جهان جوان شدو یاران به عیش بنشستند
گفت :"یا بابکر دست برنه که قصد کاری عظیم داریم..."
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱/٤ - احسان
جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند
پی نوشت :
هیچ نمانده است از غرقه شدن...
قومی متفکرند در مذهب و دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آن است و نه این
گفت : " تا ریسک بزرگ نکنی به موفقیت بزرگ نمی رسی!"
آخرین باری که این قانون رو اجرا کردم یه چیزی بار اومد درحد فاجعه..

گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکن
که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد
پی نوشت :
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ...
طفیل هستی عشقند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری
طریق عشق طریقی عجب خطرناک است نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱۱/٢٦ - احسان

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
پی نوشت :
ما هیچی نیستیم!